|
آزادی ام را با پرندگان قسمت می کنم و هنوز در اوجم
|
برای صدایت اشک ریختم
آنقدر که خلیج کویر شد
و زن من آبستن درد
این روزهای پاییزی
انار یاد تو را می آورد برایم
و هر ذره ی بدنم عشقت را
بلند تر ادعا
همین خون چکیده از دندان هام
سند بزرگی ست
برای جنگ با سرنوشت
موهام را کوتاه می کنم
تا این شعر ادامه یابد
از کویر بگذرد
مرزها را
و کوه های آلپ را
بشکافد
و سرمای تو را
در پاکت شرجی گذاشته ام
که باز در خانه
عرق من بنشیند به تنت
برف های روی موهات
را رنگ بختم می خواستم
سالها را آرویز کردم
و ریختم اشک
که کویر رود بزاید
و باغ های انار
موهام کم کم تمام می شود
در این سرطان شعری
که توده توده بدخیم تر از همیشه
تو را مبتلا می شود
فاطمه زنده بودی
دل گویه: درست همان لحظه که به کمک نیاز داری تنهایی شخصیت های داستان هایم هم به دادم
نمی رسند.